جالب اینه که کلی از مطالبی که تو ایران خوندم یادم رفته و همش رو دارم دوباره می خونم.
از کلاسهام خیلی راضیم و با اینکه به خاطر هزینه اش مطمین نبودم که برم یا نه اما حالا که رفتم واقعا از تصمیمم راضی ام.
در مورد جریان دادگاه هم در کمال نا باوری انتخاب شدم و برام خیلی جالب بود. یک سری از دوستام سوال کرده بودند که جوری چی هست.
باید بگم بر ططبق قانون اساسی آمریکا مردم باید خودشون تو تصمیمات کشور دخالت کنند. برای همین در زنجیره دادگاه چیزی به نام جوری هست که بطور رندمی دعوت نامه می فرستند در خونه شهر وندان آمریکا و روزی رو تعیین می کنند. بعد از بین این اشخاص اشخاصی رو که بیشتر اطلاع در مورد کیس دارند انتخاب می کنند مثلا توی یک کیس بیزینس باید کسانی تعیین شوند که در مورد بیزینس بدونند.
دوارده نفر تعیین میشن و روز موعود دادگاه میرن. دادستان دلایلشو میگه بعد وکیل دفاع می کنه و بعد دوازده نفر هییت جوری به اطاق دیگری میرن و تصمیم می گیرند.
کیس که من یک کیس معاملاتی بود که ما ۴ تا خانم و ۸ تا آقا بوذیم. برای من تجربه جالبی بود. ![]()
خبر دیگه اینکه بابام اومد و الان هم اینجاست البته طبق معمول برای خودش خونه گرفته.
به علیرضا خیلی اصرار کردم که اونم بیاد که کاش نمی کردم. اومد و موند خونه ما اما بابا بعد یک هفته برای خودش خونه گرفت و از اون جا که به هر حال باید یک دیکتاتوری و شر درست کنه زهر مارمون کرد.
برای خودش خونه گرفته بود و خونه ما بصورت مهمون میومد . علیرضا هم یک هفته بود که اومده بود. یک شب که بابا شام خونه ما بود، ساعت نه دیوید رفت خوابید
. بعد دوستم زنگ زد و گفت فردا میاد دنبالم که بریم بیرون. بابا هم مکالمه رو شنید و از اونجا که باید تو هر کار دخالت کنه یک ۲۰ دلاری در آورد و گفت سارا دوستت میاد اینجا بنزین می سوزونه. این ۲۰ دلاری رو بگیر یک بستنی مهمونش کن که زیر دین نباشی.
بنده خدا مریضه همش میخواد زیر دین کسی نره. همه چی براش مادیاته
. منم جوش آوردم و گفتم مردم گدا نیستند و ما دوستیم. علیرضا هم کفری شد و گفت از دید شما همه چی مادی است و همش مردم رو کوچیک میکنی و خودت چون وضعت خوبه خودتو بزرگ می کنی که بابام شروع به داد و بیداد کرد
. علیرضا گفت سر من داد نزن من شخصیت دارم. بابا گفت چه شخصیتی برای خودت شخصیت داری.
من هم گفتم به برادرم توهین نکنید که سر منم داد زد. خودشو خدا میدونم فکر می کنه خودش هر کاری هر توهینی کنه اوکی است اما مردم باید خفه شن.
دیوید در اثر هیاهو از خواب بیدار شد و از اطاق اومد بیرون و از من سوال کرد چی شده. در همین حین علیرضا از خونه زو بیرون. دویدم دنبالش. دیوید هم دنبال من. بهش التماس کردم بر گرده گفت میخواد یک کم راه بره. من و دیوید هم باهاش رفتیم
. مدتی قدم زدیم و درد دل کردیم. لباس من یک تی شرت خونه بود و چون دویدم دنبالش چیزی تن نکردم. هوا هنوز برام سرد بود که نتیجه دو هفته سرما خوردگی بود.
دیوید هم با تی شرت موقع خوابش بود اما اون گرمایی است. کلی درد دل کردیم و بعد برگشتیم دیدم بابا رفته. گفتم به جهنم. علیرضا بعد ۵ روز برگشت لندن. بابا هنوز اینجاست. بعد اون ماجرا با من حرف میزنه و تماس داریم. اما انگار هیچی نشده نه معذرتی نه چیزی.
همیشه همینه. مادرم رو هم کلی اذیت میکرد بعد طوری برخورد مبکرد که انگار هیچش نشده. یک غرور کاذب بدی داره فکر می کنه کیه. به هرحال طفلک برادرم زهرش شد. ![]()
تو ایم مدته هم فقط کلاس رفتم و با دوستام رفتیم بیرون. تجربه دادگاه برام عالی بود. من کلا از دادگاه و وکالت خیلی خوشم میاد. همین دیگه.
خیلی دوستون دارم![]()



