تبليغاتX
روزهای طلایی سارا

روزهای طلایی سارا

خاطرات

سلام به همه دوستای گلم. خودمم می دونم که خیلی وقته هیچی ننوشتم اما بدجوری مشغول کلاسها و درس ها هستم.

جالب اینه که کلی از مطالبی که تو ایران خوندم یادم رفته و همش رو دارم دوباره می خونم. از کلاسهام خیلی راضیم و با اینکه به خاطر هزینه اش مطمین نبودم که برم یا نه اما حالا که رفتم واقعا از تصمیمم راضی ام.

در مورد جریان دادگاه هم در کمال نا باوری انتخاب شدم و برام خیلی جالب بود. یک سری از دوستام سوال کرده بودند که جوری  چی هست. باید بگم بر ططبق قانون اساسی آمریکا مردم باید خودشون تو تصمیمات کشور دخالت کنند. برای همین در زنجیره دادگاه چیزی به نام جوری هست که بطور رندمی دعوت نامه می فرستند در خونه شهر وندان آمریکا و روزی رو تعیین می کنند. بعد از بین این اشخاص اشخاصی رو که بیشتر اطلاع در مورد کیس دارند انتخاب می کنند مثلا توی یک کیس بیزینس باید کسانی تعیین شوند که در مورد بیزینس بدونند. دوارده نفر تعیین میشن و روز موعود دادگاه میرن. دادستان دلایلشو میگه بعد وکیل دفاع می کنه و بعد دوازده نفر هییت جوری به اطاق دیگری میرن و تصمیم می گیرند. کیس که من یک کیس معاملاتی بود که ما ۴ تا خانم و ۸ تا آقا بوذیم. برای من تجربه جالبی بود.

خبر دیگه اینکه بابام اومد و الان هم اینجاست البته طبق معمول برای خودش خونه گرفته. به علیرضا خیلی اصرار کردم که اونم بیاد که کاش نمی کردم. اومد و موند خونه ما اما بابا بعد یک هفته برای خودش خونه گرفت و از اون جا که به هر حال باید یک دیکتاتوری و شر درست کنه زهر مارمون کرد. برای خودش خونه گرفته بود و خونه ما بصورت مهمون میومد . علیرضا هم یک هفته بود که اومده بود. یک شب که بابا شام خونه ما بود، ساعت نه دیوید رفت خوابید. بعد دوستم زنگ زد و گفت فردا میاد دنبالم که بریم بیرون. بابا هم مکالمه رو شنید و از اونجا که باید تو هر کار دخالت کنه یک ۲۰ دلاری در آورد و گفت سارا دوستت میاد اینجا بنزین می سوزونه. این ۲۰ دلاری رو بگیر یک بستنی مهمونش کن که زیر دین نباشی. بنده خدا مریضه همش میخواد زیر دین کسی نره. همه چی براش مادیاته. منم جوش آوردم و گفتم مردم گدا نیستند و ما دوستیم. علیرضا هم کفری شد و گفت از دید شما همه چی مادی است و همش مردم رو کوچیک میکنی و خودت چون وضعت خوبه خودتو بزرگ می کنی که بابام شروع به داد و بیداد کرد. علیرضا گفت سر من داد نزن من شخصیت دارم. بابا گفت چه شخصیتی برای خودت شخصیت داری. من هم گفتم به برادرم توهین نکنید که سر منم داد زد. خودشو خدا میدونم فکر می کنه خودش هر کاری هر توهینی کنه اوکی است اما مردم باید خفه شن. دیوید در اثر هیاهو از خواب بیدار شد و از اطاق اومد بیرون و از من سوال کرد چی شده. در همین حین علیرضا از خونه زو بیرون. دویدم دنبالش. دیوید هم دنبال من. بهش التماس کردم بر گرده گفت میخواد یک کم راه بره. من و دیوید هم باهاش رفتیم. مدتی قدم زدیم و درد دل کردیم. لباس من یک تی شرت خونه بود و چون دویدم دنبالش چیزی تن نکردم. هوا هنوز برام سرد بود که نتیجه دو هفته سرما خوردگی بود. دیوید هم با تی شرت موقع خوابش بود اما اون گرمایی است. کلی درد دل کردیم و بعد برگشتیم دیدم بابا رفته. گفتم به جهنم. علیرضا بعد ۵ روز برگشت لندن. بابا هنوز اینجاست. بعد اون ماجرا با من حرف میزنه و تماس داریم. اما انگار هیچی نشده نه معذرتی نه چیزی. همیشه همینه. مادرم رو هم کلی اذیت میکرد بعد طوری برخورد مبکرد که انگار هیچش نشده. یک غرور کاذب بدی داره فکر می کنه کیه. به هرحال طفلک برادرم زهرش شد.

تو ایم مدته هم فقط کلاس رفتم و با دوستام رفتیم بیرون. تجربه دادگاه برام عالی بود. من کلا از دادگاه و وکالت خیلی خوشم میاد. همین دیگه.

خیلی دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 11:44  توسط سارا  | 

روزانه های سارا

ببخشید که این مدت تنهاتون گذشتم اما بد جور مشغول بودم. کلاسهای دارو سازیم شروع شد و تازه میفهمم که چقدر خیلی‌ چیز‌ها یادم رفته. اگر خدا بخواد می‌خوام امتحانم رو حدود نوامبر یا دسامبر بدم. چون خیلی‌ کار میبره. از اون طرف بابام هم تابستون داره میاد اینجا و حسابی‌ مشغول میشم. اما گفت که خونه ما فقط میاد و میره و شب‌ها میره هتل، اصرار هم فایده نداشت چون عادتشه ایران هم که میره خونه عمه‌های من نمی‌مونه و میره هتل و میگه راحت ترم.

 کماکان کتاب خونه میرم و میخونم. دیروز با دیوید رفتیم یک کنفرانس شرکت کردیم و در نهیات بهمون بلیط مجّانی لاس وگاس دادند. اینجا رسمه که گاهی کنفرانس و ... برای تبلیغات میذارند  و وقتی‌ بری و ۲ ساعت مختو بخورند بعدش چه ازشون جنسی‌ که تبلیغ می‌شه رو بخری یا عضو جائی که تبلیغ میکنند بشی‌ چه نه بهت به عنوان جایزه مثلا بلیت مفتی میدن. البته من و دبوید ۲بار لاس وگاس رفتیم . این سفر نیو یورک هم علاف کار دیوید شده بسکه مشغوله و هنوز نرفتیم.

راستی‌ برام دعوت نامه جوری اومده. اینجا بعضی‌ دادگاه‌ها رسمه که به سیتیزن‌های آمریکا به صورت شانسی دعوت نامه میفرستند برای جوری. بعد این افراد در تاریخ معین خودشون رو معرفی میکنند و از بین اینها تعدادی انتخاب میشن برای دادگاه. روز دادگاه دادستان و وکیل حرفهاشون رو میگن و بد جوری که ۱۲ نفرن تصمیم میگیرند و قضاوت میکنند البته همیشه قاضی هم هست که که تصمیمات درست گرفته بشه. راستش حسابی‌ میترسم آخه من که قانون نمی‌دونم چطور قضاوت کنم. البته قطعا من جز افراد انتخابی سری دوم نخواهم بود. دیوید تجربشو داره و خیلی‌ هم از این سیستم تعریف میکنه.

دیگه اینکه کشته شدن بن لادن تیتر اخبار آمریکا بوده و واقعاً آدم فکر می کنه، که اینهمه جنایت کرد و آدم کشت و خودشم مرد. گاهی واقعاً می‌مونم افرادی که اینقدر جنایت میکنند چطور فکر مرگ و ناپایداری دنیا نیستند.

شروع کردم به یاد گیری غذاهای مکزیکی. راستشو بگم دوست دارم اما بعضی‌ هاش واقعاً تند است. اما هنوزم عشق غذاهای مدیترانه ای و ایرانی‌ هستم. دیوید هم عشق غذاهای ایرانی‌ است.

مادرم و حسین آقا و بقیه هم خوبند. و گویا فعلا قصد اومدن ندارند چون حسابی‌ درگیر هستند.

دوست جدید ایرانیم رو خیلی‌ دوست دارم. محیط کتاب کهنه هم خیلی‌ عالی‌ است. دیگه دیوید رو فقط شبها میبینم و آخر هفته ها. آخر هفته‌ها کتاب خونه نمیام و گاهی با دیوید می‌زنیم خارج شهر.

دیگه همین دیگه.

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 0:5  توسط سارا  | 

سارا در راه امتحان

خوب خوب. امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه. من که بعد یک غیبت صغرا برگشتم با کلی‌ خبر. اولیش اینکه همونطور که گفتم تو ایام عید تست تافل رو دادم و خوب هم شد. خبر دوم اینکه کارم رو ول کردم. یعنی‌ راستش با دیوید فکر کردیم دیدیم بهتره من کلاس‌های مخصوص امتحان داروسازی رو برم و حسابی‌ بخونم که بردمو بگیرم خیلی‌ به صرفه تره تا کار بانک و درس با هم باشه.

بعدش رفتم کلاس اسم نوشتم که گرون هم بود ولی‌ فکر کنم مفید باشه. کلاس هم از می شروع می‌شه. من هم هر روز میرم کتاب خونه درس میخونم. شاید باورتون نشه ولی‌ وقتی‌ با کتاب و کلاسر میرم کتابخونه حس دبیرستانی‌ بودن بهم دست میده و چه حس خوبی‌ است. ۳ تا دوست بودیم عین خواهر. الان یکی‌ ایرانه و یکی‌ سوئد.  دنیای عجیبی‌ است. نه؟

عید هم خیلی‌ خوب بود. هفت سین چیدم و بعدش شب مثل پارسال خونه یک دوست ایرانی‌ دعوت بودیم. خیلی‌ خوش گذشت. یک دوست جدید ایرانی‌ توی کتاب خونه پیدا کردم که خیلی‌ ماهه ولی‌ تو زندگیش خیلی‌ مشکل داره. دارم سعی‌ می‌کنم کمکش کنم. دیوید هم خوبه و شدیدا مشغول کار. دیگر اینکه حدود ۱ ماهه خونه مونه تمیز نشده بسکه گرفتارم. چند روز پیش با بابام حرف زدم گفت شاید تابستون یک سر بیاد پیش ما. دلم براش خیلی‌ تنگ شده اما امیدوارم خیر بگذره. آخه بابام عادت داره تو جزئی‌ترین چیز‌ها دخالت می‌کنه. باید یک وقتی برای دوستهام بذارم. خیلی‌ وقته ندیدمشون. یک خبر خوبم هم اینه که یکی‌ از دوستام که تو تظاهرات تو ایران دستگیر شده بود و به تازگی تو زمستون آزاد شده بود تو ایامی عید از ایران خارج شده و الان ایتالیا است. باهاش حرف که زدم روحیش خیلی‌ بهتره و واقعاً براش خوشحالم که از اون فشار‌ها آزاد شده و امیدوارم همه کسانی‌ که تو شرایط سابق ایشون هستند از اون وضع راحت شن.

علیرضا برادرم هنوز از دست بابام ناراحته بسکه رو اعصابش میره. برای همین وقتی‌ ماجرای احتمال اومدن بابا رو گفتم و خواستم که اگه میتونه اونم بید بهم جواب داد که اعصاب مفت نداره. من هم اصرار نکردم.  خواهر دوید با دوست پسرش یه رستوران مکزیکی باز کردند. من و دیوید چند بار رفتیم. غذاش خوبه ولی‌ واقعاً کار سختی است.

همین دیگه.

یک سارای درس خون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 23:22  توسط سارا  | 

سال نو را به همه عزیزانم شادباش می گویم. امیدوارم امسال سال آزادی ایران باشد. سال سبز سبزیییییییییییییییییییی داشته باشید

تازه نظرات رو تایید کردم. ببخشید سرم شلوغ بود. در سال جدید تست تافل رو دادم. خیلی هم خوب دادم. یک بار کاری کمتر شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 9:27  توسط سارا  | 

عجب روزی بود

امرزز صبح مثل نعش از خواب بیدار شدم. شب قبلش خیلی‌ بد خوابیده بودم. قهوه جوش رو که روشن کردم دیدم موبایلم روی مبل است. این در حالی‌ است که شب پیشش به دیوید گفته بودم که بزندش به شارژ و آقا یادش رفت. خواب الود هم بودم و حسابی‌ پریدم بهش. صبحانه که خوردیم، البته من صبحانه خور نیستم و هرروز صبحانه من ۱ لیوان قهوه است. حسابی‌ به قهوه معتاد شدم دوستان. به نظرم باید ببرینم کلینیک باز پروری‌. خلاصه از بس خواب الود بودم گفتم دیوید منو هم برسونه چون حال رانندگی‌ ندارم. بیچاره از خدا خسته شد بعد اون تصادف همیشه نگران جون منه.

منو سر کارم رسوند و رفت. کارمون که شروع شد حسابی‌ شلوغ بود. یک خانمی هم جز مشتری‌ها اومده بود که کاملا داد میزد ایرانی‌ است. اما وقتی‌ بهش لبخند زدم سرشو چپ کرد و طوری وانمود کرد که هم وطن نیست. من این حالت رو تو خیلی‌ ایرانی‌‌ها تو اینجا دیدم  که وقتی‌ ایرانی‌ می‌بینند خودشون رو میزنند به کوچه علی‌ چپ. خیلی‌ هم بدم میاد اخه من خودم یک ایرانی‌ ببینم خیلی‌ذوق می‌کنم. نمی‌دونم هم چرا اینطوری اند. به هر حال ظهر شد با دوست و همکارم رفتیم سوشی بار. من که عشق سوشی هستم. نمیدانم الان تو ایران هست یا نه زمانی‌ که من ایران بودم نبود. ولی‌ من خیلی‌ حال می‌کنم که سوشی‌ها از جلوت رد میشن و قشنگ خودت انتخاب میکنی‌. بعد هم دوباره برگشتیم سر کار و ساعت ۴ بود که آف شدم. سوار اتو بوس شدم. وای چه باحال بود. من هر بر میشینم تو اتو بوس یاد اوایل اومدنم میفتم. اومدم خونه به دیوید میگم غذای گربه خریدی میگه آره، میرم نگاه میکنم میبینم معمولی‌ خریده، میگم آخه مگه نگفتم رژیمی بخر. مگه نمیبینی عین خودمون دارن چاق میشن. میگه یادم رفت، کفری شدم و گفتم پس تو چی‌ یادته. عین سگ غذا رو ورداشتم که ببرم پس بدم. سر راه رفتم تو درایو تورو استار که یک قهوه بگیرم.قهوه رو زدم تو رگ. به چراغ خطر که رسیدم وایستادم سبز شه. من معمولا گردش به راست رو اگر کامل دید نداشته باشم می ایستم چراغ سبز شه. یک مکزیکی از این ماشین هایی که مسالج می‌برد پشتم بود. کلی‌ بوق زد، حالا جالبه اینو بدونید که خود امریکایی‌ها تا مجبور نشند بوق نمیزنند، خیلی‌ کم بر عکس ایران اما ایشون خارجی بود. تازه بعد که چراغ سبز شد اومد کنارم سبقت گرفت و انگشت وسطشو بلند کرد که فحشه. خیلی‌ کفری شدم. ادم اینقدر بی‌ ادب. اه اه. خلاصه غذا رو عوض کردم و برگشتم. دیدم همسر گلم غذای چینی‌ درست کرده. با هم خوردیم  بعدم شروع کردم کتاب نصفه که دارم رو بخونم. روز خسته کننده ای بود.

گاهی دلم برای ایران خیلی‌ تنگ می‌شه، نمیتونم بگم کجا بهتره یک چیز‌های خوب اینجا هست یک چیز‌ها اونجا. مثلا اینجا واقعاً از غیبت و فضولی راحتی‌. البته اگر تو جامعه ایرانی‌‌ها بری این چیزها فراوان است اما من منظورم جامعه امریکایی است،

فولر گلم می‌شه اون رژیم غذایی رو که گفتی‌ برام بنویسی‌. ممنون میشم ازت.

فعلا تا بعد دوست‌های گلم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 1:38  توسط سارا  | 

یک سارای خسته

سلام دوستای‌ گلم

بازم من رفته بودم تو غیبت دیگه ببخشید دیگه.

اوضاع ما کماکان می‌گذره. ساعت‌های کارمو زیاد کردم، الان حدودا ۳۰ ساعت در هفته کار می‌کنم. سعی‌ کردم جوری برنامه بذارم که آخر هفته‌ها آزاد باشم که با دیوید بزنیم بیرون. دلم واقعاً یک سفر می‌خواد، یک سفر نیو یورک خواهیم رفت که منتظر ردیف شدن برنامه کاری دیوید هستیم. تعطیلات هفته گذشته خونمونو رنگ کردیم. تعجب نکنید، من و دیو و دوست پسر خواهر دیو. پدرمون در اومد، عجب کار سختی است. به خدا هرچی‌ نقش‌ها بگیرند نوش جونشون. چون نقاش استخدام کردن گرون بود گفتیم خودمون رنگش کنیم. اینجا اکثر کارها رو خودت انجام بعدی به صرفه تر است، مثلا اساس کشی‌. ماشین دیوید هم تعمیر شده و من دیگه حواسم وحشتناک جمعه که باز گند نزنم. درس هم خیلی‌ کم فرصت دارم بخونم. برای روز ولن تاین هم من یک عطر جیونسی که عشق منه کادو گرفتم و به دیوید هم یک ماساژر دادم که خیلی‌ دوستش داشت. مریم جان پرسیده بودی اینجا ولنتاین چطوری است باید بگم چیز خاصی‌ نیست فقط کادو یا گٔل میدان و شام میرند بیرون. ما هم رفتیم یک رستوران آلمانی‌ که من عاشقشم و هر سال میریم اونجا.

 می‌خوام برم باشگاه چون بد جوری اضافه وزن پیدا کردم. اگه اینطور بگذره به زودی از در رد نخواهم شد.

آها راستی‌ بهم پیشنهاد معاونت شد که قبول نکردم. استرسش خیلی‌ زیاده ، همین کارمندی معمولی‌ بهتره. دیو میگه باید قبول میکردی اما من فکر کنم با همین جلو برم بهتره چون این کار برای من یک کار موقت است و می‌خوام تو رشتهٔ خودم فعالیت کنم. نمی‌خوام بی‌ خودی به خودم استرس بدم.

خوب همین دیگه، دوستای‌ گلم این دفعه قول میدم زود بیام

بعدا نوشت: مریم جان جواب سوالتو برات ایمیل کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 0:22  توسط سارا  | 

بیبی

سلام دوستای گلم. دارم برای یکی از دوستام کاردستی به مناسبت تولدش درست می کنم که یک تابلو خواهد بود مملو از عکس بیبی دیدم حیفه چند تا از این عکس ها رو اینجا نذارم. آخه خیلی نازن راستی بچه ها من عاشق بیبی های کچل و سفید و چشم آبیم فکر می کنید بیبی آینده من و دیو اونطوری بشه؟ اگه بشه چی میشه

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:6  توسط سارا  | 

روز مرگی

سلام دوست‌های گلم،

امیدوارم همگی‌ خوب و خوش باشید. ما هم خوبیم و زندگی‌ به روال عادی جریان داره. این مدت توی بانک سرم خیلی‌ شلوغ شده که اصلا خوب به درس هم نرسیدم، از اون طرف هم دوید وحشتناک مشغوله. هردومون مثل جنازه میایم خونه و چیزی می‌خوریم و بعضی‌ شبها فیلم میبینیم و بعدم خواب. دیوید همیشه زودتر از من میخوابه و من همیشه شب زنده دارم. تقریبا همه فیلم‌های ایرانی‌ رو شبها تنهایی‌ وقتی‌ دیو خوابه دیدم. کار بانک کلا کار راحتی‌ نیست. و باید حواس آدم خوب جمع باشه بعضی‌ از مشتری‌ها هم برخوردشون خوب نیست. مثلا اون روز یک آقایی اومده بود و مدام منو دستپاچه میکرد که زود باش زود باش. منم آخرش گفتم بابا یک کم صبر کن خوبه که عجله کنم و گند بزنم به حسابت. اما اکثریتشون خوبن. اما کلا چون اینجا یک خارجی‌ هستم گاهی گیج میشم که تو شرایط مختلف چه برخوردی نشون بدم. مثلا وقتی‌ تو فروشگاه کار می‌کردم اوایل فکر می‌کردم اینجا همیشه باید تابع مشتری باشی‌ و از گل نازکتر نگی‌ بهش بعد دیدم نه، اگه مشتری کار غلط میکنه باید واستی و کوتاه نیایی، به هر حال دارم روز به روز بیشتر با فرهنگ آشنا میشم. با اینکه با یک امریکایی ازدواج کردم اما هنوز همه چیز این فرهنگ برام آشنا نیست.

دوست گلم مریم جون ازم خواسته اینجا در مورد فرهنگ اینها و شیوه زندگیشون بنویسم که تصمیم دارم بزودی یک پست در این مورد بنویسم، همینطور عکس محو از خودم و دیوید رو بعضی‌ از عزیزانم خواستند که می‌خوام این کار رو بکنم اما نمیدونم چطور می‌شه صورت عکس رو محو کرد. اگه از شما کسی‌ می‌دونه لطفا کمکم کنه. برای عکس هم از تاینی پیک استفاده می‌کنم اما گویا عکسهای کیریسمسم باز نشدند. سایت دیگری کسی‌ میشناسه؟

دیوید برام یک کفش کتونی خیلی‌ ناز گرفته و باهم قراره بریم بدویم تا بلکه لاغر شیم. اگر وقت کنیم.

حالا یک خبر بد، گذاشتمش آخر سر. انروز ماشین دیو دستم بود، یک استاپ ساین رو رد کردم، در حقیقت ایرانی‌ رانندگی کردم که یک تصادف بدی کردم، ماشینی که آمد انتظار نداشت کسی‌ سر استاپ ساین وا نسته، اینجا همه می ایستند، بیچاره سعی کرد رد کنه  که نشد.ماشینشم بزرگ بود و ته ماشینش گرفت سمت مسافر نه سمت خودم، در نتیجه سارا جون هنوز زنده است اما ماشین داغون شد. دیوید هم کلی‌ نصیحتم نمود که تصادفات استاپ ساین میتونند منجر به مرگ بشن، گویا اینجا فقط مست‌ها استاپ ساین رو رد میکنندیا یک آدم گیج مثل من  و کلا غیذرمعموله که کسی‌ وا نسته. بهر حال خدا رو شکر بیمه‌ پولشو میده اما خیلی‌ ترسیدم ولی‌ به خیر گذشتبازم شکر

فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 23:40  توسط سارا  | 

کریسمس و سال نو

سلام دوست‌های گلم،

باز هم ببخشید که اینقدر تنبلی می‌کنم اما کریسمس بود و ساله نو که در واقع خیلی‌ برای اینجا ئیها مهمه. توی پست قبلیم عکس‌های درخت کریسمس گذشتم که نمیدونم چرا نیومد. من که از دست این بلاگفا داره میزنه به سرم.

کریسمس برای من خیلی‌ خوب بود البته هیچ وقت نوروز خودمون نمی‌شه اما خیلی‌ خوش گذشت. حدود ۱۲ نفر مهمون دعوت کردم از دوستان دیوید که اومدند و خیلی‌ خوب بود. بوقلمون رو هم دیوید درست کرد اما هم و بقیه چیزها رو سارا خانم. یک خوبی‌ اینجا اینه که توی مهمونی‌‌ها از ظروف یک بار مصرف استفاده میکنند. اون موقع که من ایران بودم اونجا رسم نبود و زشت بود. نمیدونم الان چطور است. اما اینجا عادی است. جالب اینه که مثلا ظرفهای یک بار مصرف کریسمس قرمز هستند یا مخلوط سبز و قرمز. آخه سبز و قرمز رنگهای کریسمسی است. به هر حال کلی‌ ظرف خریدم همه‌اش‌هم از مغازه دلار تری که اونجا همه چی‌ یک دلار است. البته همه چی‌ مثل لباس و غیره نداره. بعضی‌ چیزاش هم واقعاً جنسش بده اما برای چیز‌هایی‌ مثل ظرف یک بار مصرف. رومیزی پلاستیکی یک بار مصرف و... عالی‌ است. خلاصه مهمون‌ها اومدند و خیلی‌ خوش گذشت، معمولا برای کریسمس حدود ساعت ۴ میان و تا ۷ شب هستند، تقریبی گفتم. حتما میپرسید کادو‌های کریسمسم چی‌ بود. دیوید برام یک عینک دودی گرفت. من هم برای اون یک شال گردنه خیلی‌ خوشگل. ناپدری دیوید برامون بلیت می‌خواد بگیره برای نیو یورک که بریم گردش. هنوز نگرفته قراره هروقت کارمون جور بود بهش بگیم، خواهر دیوید برام یک پتو ناز گرفته بود من هم برای اون یک ظرف مخصوص مایکروویو خوشگل. چیز‌های دیگر هم از طرف دوستهام گرفتم شامل کفش، شکلات و کارت تبریک. خیلی‌ خوش بحالم شده. آره؟  از روز بعد کریسمس زندگی‌ روال عادی شد. برین خدا رو شکر کنید که کلی‌ تعطیلی‌ تو ایران است. اینجا خیلی‌ کمه. البته روز بعدش یک شنبه بود که خوب تعطیل است. اما از دوشنبه همه این بچه آدم رفتند سر کار. تا روز قابل از ساله نو که بهش میگیم نیو یر ایو که تعطیلی‌ بود. سال نوع من و دیوید رفتیم یک جا که برنامه رقص بود. البته نه من رقص بلدم نه دیوید اما خیلی‌ خوب بود،  ساعت ۱۲ شب  سال نو که شد هممون تو شیپور‌هایی‌ که بهمون داده بودند فوت میکردیم اساسی‌. اینجا هر ایالت ساعت تحویل سالش ۱۲ شب به وقت اونجاست مثل ایران سراسری نیست. یعنی‌ مثلا شرق آمریکا ۳ ساعت زودتر از غرب سالش تحویل می‌شه. در هرحال بعد ۱۲ شب برگشتیم خونه.

خدا رو شکر خیلی‌ تعطیلات خوبی‌ بود. امیدوارم شما هم هرجا هستید همیشه شاد باشید که شادی تو دل آدم هست و اون چنان به نظر من به زمان و مکان بستگی نداره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 17:44  توسط سارا  | 

شمارش معکوس ( زندگی من ۶، رسیدن من به زمان حال)

دوستای گلم، با عرض معذرت از دیر نوشتن. گرفتار کار و درس بودم وحشتناک. اصلا وقت سر خاروندن نداشتم. خوب بریم دنبال بقیه خاطراتم. این قسمت آخرین قسمت گذشته من محسوب میشه و به زمان حال خواهم رسید و آشناییم با دیوید همسرم رو هم که تا حالا خیلی از دوستای گلم در موردش سوال کردند خواهم نوشت. این قسمت به دلیل اینکه یک کم مسایل خصوصی داره رمز دار خواهد بود. منو ببخشید از سانسور بیزارم اما این قسمت رو ناچار شدم خصوصی کنم. برای همه عزیزانم رمز رو فرستادم. اگر کسی از قلم افتاده دلگیر نشه و بهم خبر بده اینقدر مشغولم که کله ام کار نمی کنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:9  توسط سارا  |